بسم رب المهدي...

اميدي ب درمانش نداشتند.از جايش تكان نميتوانست بخورد. كارهايش را پسرهايش ميكردند برايش. با اين همه باز هم دل خوشي ازشان نداشت.شيعه بودند آخر...

مي گفت:"تا امامتان را نبينم وشفايم ندهد نه تاييدتان ميكنم ونه ب مذهبتان ايمان مي آورم."

نيمه شب نوري توي حياط، صداي فرياد پدر.

همه شان دويدند.دم در ايستاده بود.داد ميزد و ميگفت:"بياييد امامتان را بدرقه كنيد."

اللهم عجل لوليك الفرج...



تاريخ : ۴ مرداد ۱۳۹۴ | ۱۰:۱۴:۴۲ | نویسنده : منتظر... | نظرات (1)
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :
[ ]